مولانا محمد بن احمد بيغمى

22

داراب نامه ( فارسى )

رسيدند . گفتند اينك فرخ‌زادست كه از قبل ملك داراب به شهر دمشق مىآيد كه اگر خلق دمشق را از ايرانيان خوفى هست [ و ] از آن‌جهت در حصار نمىگشايند ، پهلوان فرخ‌زاد آمده است كه سوگند خورد كه ما را با شما هيچ كار نيست ، در حصار را بگشاييد كه پهلوان در شهر درآيد و سوگند خورد . در حال برفتند و اين خبر بملك مسروق بن عتبه كردند . ملك گفت كه چند سوار با اوست ؟ گفتند كه هفت سوار با اوست . ملك مسروق گفت صد هزار مرد لشكرى در شهر هستند ، به غير از رعيت . ما را از ايشان چه باكست ؟ ايشان را در شهر درآريد تا بنگرم كه بچه كار آمده‌اند . خلق شهر در ميان بازار آمدند و سر راه بر فرخ‌زاد بگرفتند . خلق شهر تفرج فرخ‌زاد مىكردند . اما هيچ‌كس در دمشق نبود . هركسى سلاح برداشته بودند . هركس به قدر خود سلاحى داشتند . ليلى در ميان بازار بود ، بدانست كه فرخ‌زاد را در شهر درمىآرند . در حال اين خبر بياران كرد ، كه فرخ‌زاد را در شهر دمشق مىآرند . بهزاد گفت اكنون ما را ببايد بيرون رفتن . اگر جنگ بايد كردن ، جنگ كنيم و اگر صلح بايد كردن صلح كنيم . پهلوان بهزاد مسلح شد . عياران خود را برآراستند . بهمن زرين‌قبا گفت سوداى جنگ كردن ندارم كه مدتهاست كه در بند بوده‌ام و اندامم بيمارست . بهزاد بخنديد و دانست كه مقصود او چيست كه گلبوى آنجا بود . بهزاد گفت روا باشد . پهلوان بهمن زرين‌كلاه بيايد ، تو اينجا باش و ما را بهمت يارى ده . پس آن جوانان سلاح‌پوش به چند نوبت از خانهء ليلى بيرون آمدند . جملهء خلق دمشق مسلح بودند و درآمدن و رفتن بودند . دكانها بسته بودند ، صد هزار خلق سر راه‌ها گرفته بودند و هريك در سخنى بودند . آن عياران با جواندوست قصاب و بهزاد و پهلوان بهمن زرين‌كلاه در ميان ايشان مىآمدند تا بر در آن رباط رسيدند و آن مرد رباطى را بديدند ، و آن مركب را كه به دو سپرده بودند بستدند و زين و لجام بر آن مركب راست كردند . جواندوست قصاب گفت